 |
رتبه کلی: 1017
|
|
|
باحال
یکی باید پیدا شود که به مادران سرزمین من بفهماند که اگر شام دیشب خوردنی بود، همان دیشب خورده میشد بعععععله…
دیشب یه پشه نیشم زد پاشدم دنبالش کردم بالاخره گوشه اطاق خفتش کردم اومدم بکشمش یهوگفت بابا ! راست میگفت من باباش بودم آخه خون من تو رگاش بود ! تا صبح تو بغل هم گریه کردیم ... تاریخ درج: ۹۱/۱۱/۰۱ - ۱۷:۰۲
( 6 نظر , 243
بازدید )
جالبه بخونيد
عجيب ترين اشيا كشف شده در معده كوسه ها
-در سال1821در معده يك كوسه سه كيسه حاوي دلار كشف شد.
-در معده يك كوسه كه در سال 1823شكار شديك گ... تاریخ درج: ۹۱/۱۰/۲۴ - ۱۵:۱۲
( 0 نظر , 256
بازدید )
بچه ها بخونيدوبهم فحش بديد.......
دوتا مردشور بودن هر جنازهای میاوردن شکمشو وا میکردن غذاهاشو میخوردن یه روز شکم یکیو واز میکنن توش ماکارونی بود، مرده شورهبه رفیقش میگه من نمیخوام تو بخور رفیقش میگه چرا توکه ماکارونی خیلی دوس داشتی!!؟ میگه نمیخوام دیگه، رفیقشم همشو میخوره. بعد که تموم می&z... تاریخ درج: ۹۱/۱۰/۱۱ - ۰۹:۴۸
( 39 نظر , 836
بازدید )
تو هيچي نميشي......
پرونده اش را زیر بغلش گذاشتند و بیرونش کردند ...
ناظم با رنگ قرمز و چهره برافروخته فریاد کشید :
بهت گفته باشم ، تو هیچی نمی شی ، هیچی
مجتبی نگاهی به همکلاسی هایش انداخت ،
آب دهانش را قورت داد
خواست چیزی بگوید اما ، سرش را پایین انداخت و رفت
برگه مجتبی ، دست به دست ... تاریخ درج: ۹۱/۱۰/۱۱ - ۰۹:۴۶
( 6 نظر , 380
بازدید )
بهلول
روزی بهلول به حمام رفت ولی خدمه حمام به او بی اعتنایی نمودند و آن قسم که دلخواه بهلول بود او را کیسه ننمودند. با این حال وقت خروج از حمام بهلول ده دینار که همراه داشت را به استاد حمام داد و کارگران چون این بذل و بخشش را دیدند همگی پشیمان شدند که چرا نسبت به او بی اعتنایی کردند. بهلول باز هفته دیگ... تاریخ درج: ۹۱/۰۵/۰۳ - ۱۵:۴۷
( 20 نظر , 743
بازدید )
چرا اين قدر اصرار
پسر روستایی واگن پر از ذرت خود را در جاده سرنگون کرد. کشاورزی که در آن نزدیکی زندگی می کرد ، آمده بود تا ببیند چه اتفاقی افتاده. او با صدای بلند گفت : آهای پسر ، ناراحتی هایت را فراموش کن و به خانه ما بیا و شام را با ما صرف کن. بعد من کمک می کنم که واگن را راست کنی. پسر جواب داد: شما خیلی لطف دار... تاریخ درج: ۹۱/۰۵/۰۳ - ۱۵:۴۵
( 7 نظر , 491
بازدید )
........................
زن می خواست از بیمارستان مرخص شود و شوهرش می خواست او همان جا بماند. از حرف های پرستارها متوجه شدم که زن یک تومور دارد و حالش بسیار وخیم است.در بین مناقشه این دو نفر کم کم با وضیعت زندگی آنها آشنا شدم. یک خانواده روستائی ساده بودند با دو بچه. دختری که سال گذشته وارد دانشگاه شده و یک پسر که در دبی... تاریخ درج: ۹۱/۰۵/۰۳ - ۱۵:۴۳
( 6 نظر , 351
بازدید )
پسرك .مرد
روزی مردی جان خود را به خطر انداخت تا جان پسر بچه ای را که در دریا در حال غرق شدن بود نجات دهد. اوضاع آنقدر خطرناک بود که همه فکر می کردند هر دوی آنها غرق می شوند. و اگر غرق نشوند حتما در بین صخره ها تکه تکه خواهند شد. ولی آن مرد با تلاش فراوان پسر بچه را نجات داد.آن مرد خسته و زخمی پسرک را... به... تاریخ درج: ۹۱/۰۵/۰۳ - ۱۵:۳۶
( 4 نظر , 418
بازدید )
عشق واقعي
اين داستان واقعی هست شخصي ديوار خانه اش را براي نوسازي خراب مي کرد. خانه هاي ژاپني داراي فضايي خالي بين ديوارهاي چوبي هستند. اين شخص در حين خراب کردن ديوار در بين آن مارمولکي را ديد که ميخي از بيرون به پايش فرو رفته بود. دلش سوخت و يک لحظه کنجکاو شد. وقتي ميخ را بررسي کرد متعجب شد؛ اين ميخ ده سال... تاریخ درج: ۹۱/۰۵/۰۱ - ۱۴:۲۴
( 12 نظر , 481
بازدید )
يه داستان جالب
يه مرد ۸۰ ساله ميره پيش دكترش براي چك آپ. دكتر ازش در مورد وضعيت فعليش مي پرسه و پيرمرد با غرور جواب ميده: هيچوقت به اين خوبي نبودم. تازگيا با يه دختر ۲۵ ساله ازدواج كردم و حالا باردار شده و كم كم داره موقع زايمانش ميرسه. نظرت چيه دكتر؟ دكتر چند لحظه فكر ميكنه و ميگه: خب… بذار يه داستان بر... تاریخ درج: ۹۱/۰۴/۳۱ - ۱۶:۵۵
( 11 نظر , 516
بازدید )
|
|
|
چگونگی درج آگهی در سایت و قسمت تبلیغات
سایت و اپلیکیشن آموزش زبان انگلیسی urg.ir
|